خانه / اسلایدر اصلی / از گرداب پهلوی تا سراب سوسیالیسم- سید جواد رفیعی

از گرداب پهلوی تا سراب سوسیالیسم- سید جواد رفیعی

سيري در زندگي دكتر غلامحسين بيگدلي با نگاهي به کتاب « از کاخ های شاه تا زندان های سیبری»

کتاب « از کاخ های شاه تا زندان های سیبری» اثری است که وقایع زندگی پرفراز و نشیب و طوفانی دکتر غلامحسین بیگدلی را در بر می گیرد. وی از نویسندگان و مشاهیر استان زنجان و منصوب به ایل کهن سال و دیرپای بیگدلی است. پدرش از بزرگان و خانات روستای «کهله» و دهات اطراف شهرستان خدابنده بوده است .  بیگدلی بعد از تحصیل در دبستان و دبیرستان نظام كل قشون ايران و دانشكده افسري  ، در ابتدای جوانی جذب حزب توده گردیده و به عنوان یکی از افسران این حزب به حمایت از حکومت تازه تاسیس فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری میرجعفر پیشه وری برخاسته و سپس بعد از فروپاشی این حکومت ، به ناچار به شوروی پناهنده و زندگی پرفراز و نشیب و سختی را در آن دیارِ پهناور از سرگذرانده و بيش از هفت سال از عمرش را در زندانهاي شوروري و تبعیدگاههای شرق دور (سیبری) سپری کرده و سپس ، بعد از رهایی ، در  آذربایجان شوروی به تحصیل پرداخته و مدارج عالی دانشگاهی را در رشتۀ ادبی طی و در همان دیار به کار تدریس و تالیف در زمینه ادبیات مشرق زمین روی آورده و بعد از سی و سه سال دوری از کشور ، در ابتدای انقلاب به همراه خانواده به ایران برگشته و در ایران نیز کار تحقیق و تالیف و نویسندگی را پی گرفته و نهایت  در سال 1377 زندگی را ترک نموده است.

« از کاخ های شاه تا زندان های سیبری» اثری است در 244 صفحه و هشت فصل که سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی ایران این کتاب را طی چند جلسه گفتگو با دکتر بیگدلی و در زیرمجموعۀ کتاب های تاریخ شفاهی ایران در سال 1388 منتشر نموده است.

غلامحسین بیگدلی در 24 اسفند 1297 شمسی در تهران دیده به جهان گشود. پدرش فتح الله خان و عمو و پدر زنش یدالله خان بیگدلی ، اسلحه دار مخصوص رضاشاه، از خانهای منطقه بزینه رود خمسه بودند . بیگدلی دوران خردسالی خود را در تهران سپری و در دبستان و سپس دبیرستان نظام به تحصیلات نظامی پرداخت . وی تابستانها را در روستای پدری اش «کهله» و دهات ییلاقی منطقه خدابنده می گذراند. این مناطق از قدیم الایام مسقط الرأس ایل و تبار بیگدلی بوده است. بیگدلی می نویسد : «من از این مناطق ، که قلمرو خاندانم و مناطق اسب سواری، تیراندازی، شکار و تفریح ما بودند، خاطرات شیرین و فراموش نشدنی و دلنشین بسیاری دارم. این مناطق و مناظر با مردم پاک سرشت ، زحمت کش و صمیمی اش از کودکی تأثیری عمیق بر من گذاشته که تا زنده هستم فراموششان نمی کنم».(ص 21) بیگدلی به ایل و تبار خود بسیار وابسته بود و کتابی حجيم در سه جلد دربارۀ « تاریخ بیگدلی/شاملو » تألیف نموده است.

بیگدلی در دوران تحصیل ، با فرزندان رضاشاه پهلوی هم بازی و هم مدرسه ای بوده و  چندین بار رضا شاه را از نزدیک دیده و حتی زمانی که در امتحانات نهایی سال 12-1311 شاگرد اول کلاس ششم دبستان شده ، جایزۀ خود را که یک جلد شاهنامۀ نوبخت بوده از دست رضا شاه دریافت نموده است. بیگدلی بعدها در کلاس چهارم دبیرستان نظام و دانشكده افسري، با علیرضا پهلوی یکی از فرزندان رضا شاه و برادر تنی محمدرضا شاه همکلاس می شود و با او انس و الفت می گیرد و از این طریق به اندرون دربار راه می یابد. وی مدت کوتاهی هم به عنوان افسر محافظ اشرف پهلوی ،دختر رضا شاه ، انتخاب میشود ولی سپس از دربار بیرون می آید . دلیل این بیرون آمدن را خود چنین توضیح می دهد : «من در سال دوم دانشکدۀ افسری در برابر رفتارهای ناجوانمردانۀ علیرضا معترض شدم و گفتم شما باید حافظ ناموس و شرف مردم باشید . در نتیجه ، تنبیه و به ویژه بعد از تن ندادن به خواسته های شیطانی اشرف از دربار طرد شدم».( ص 93) بیگدلی در این دوران شاهد اوضاع آشفته ایران است و خوشگذرانی یک عده و بدبختی و فلاکت اکثر مردم را ناظر است. سیاست های ناجوانمردانۀ حکومت پهلوی و مخصوصاً حرکات و رذالت های اشرف،  وی را به تأمل و تفکر وا میدارد و به گفتۀ خودش در وجود وی غوغایی برپا میشود و در مسیر زندگی و جایگاه طبقاتی اش چرخشی 180 درجه ای به وجود می آورد. خود می آورد :« اوضاع پریشان کشور همیشه مرا به تأمل وامیداشت . همواره به این فکر می کردم که چرا باید در مملکتی که از هر جهت غنی و ثروتمند است این همه فقر و بدبختی وجود داشته باشد. برایم بسی جای تعجب بود که چرا سرنوشت یک ملت باید قرن ها به دست دو سلسلۀ نالایقِ قاجار و فاسد و وابستۀ پهلوی بیفتد و همۀ ثروت مملکت به یغما رود و مردم در استضعاف و استثمار بمانند و همیشه یک مشت انگل ، یک مشت مفت خور و ابن الوقت از دست رنج مردم برای عیاشی و خوشگذرانی استفاده کنند. من از نظام ارباب – رعیتی متنفر بودم چرا که می دانستم چگونه خان ها و ملّاکان شب و روز از رعیت مظلوم بهره کشی می کنند و دست آخر هم از آنها طلبکار می شوند. فرزندان کشاورزان و دهقانان باید چشم و گوش بسته ، مطیع و منقاد می بودند و هر چه خوشی و نعمت و آسودگی بود باید برای فرزندان آنها مهیا می شد.» (ص 94) مشاهدۀ این اوضاع، سرانجام وی را به مبارزی «علیه همۀ صاحبان زر و زور و علیه نظام خان خانی » بدل می کند و دامن این شورش حتی خاندان خودش را هم می گیرد و از مسیر پدر و پدرزنش ، که در دفاع از حکومت نژادپرست پهلوی بود، جدا گردیده و ابتدا به حزب توده و سپس به حکومت ملی و مردمیِ توده های آذربایجان می پیوندد و در کنار خلق های ستمدیده به مبارزه با حکومت مرکزی و دست نشانده های منطقه ای می پردازد. بیگدلی می آورد :« من از 1322 شمسی با خواندن مطبوعات مارکسیستی به حزب توده متمایل و در پاییز آن سال با معرفی علی نقی حکمی و علی اکبر اسکندانی رسماً وارد تشکیلات افسری حزب شدم … آن زمان حزب توده را بهتر از حکومت پهلوی می دانستم و فکر می کردم این حزب می خواهد به داد مردم برسد». (ص 98) در مرداد سال 1324 جناح افسری حزب تودۀ خراسان ، شورش مسلحانۀ نافرجامي می کنند ولی با اقدام نظامی دولت پهلوی این غائله سریعاً خاموش و افسران به تركمن صحرا فراري و در آنجا به دست نيروهاي وفادار به رژيم پهلوي كشته می شوند . مدتی بعد هراس و نگراني حکومت ، باعث دستگیری شماری از افسران حزبی در تهران می گردد. غلامحسین بیگدلی هم در بین این دستگیر شدگان است. آنان ابتدا به مدت دو هفته در شیراز زندانی گردیده و سپس به زندان کرمان فرستاده میشوند. بیگدلی به مدت پنج ماه در کرمان زندانی می گردد . در زندان با دكتر عنايت رضا از طرفداران دو آتشۀ شوروي هم بند بود.  در این مدت پدر و پدر زنش برای آزادی وی از هیچ اقدامی کوتاهی نمی کنند. در آن زمان در منطقه آذربایجان و تا زنجان و همدان مردمِ به ستوه آمده از ظلم خان های وابسته به حکومت پهلوی، مبارزات خود بر علیه حکومت مرکزی را شروع کرده و خیل کثیری از مردمان به این حکومت پیوسته بودند. رهبری این خیزش مردمی را میرجعفر پیشه وری بر عهده داشت. آنان خواستار رسیدگی به وضعیت نامساعد اقتصادی آذربایجان و جلوگیری از ظلم خوانین منطقه بودند. توده های مردمی و روشنفکران این دیار شاهد بودند که چگونه حکومت پهلوی به نابودی آذربایجان کمر بسته است. هویت و زبان مادری خلق ترک چگونه هدم گرديده و فرهنگی تحمیلی و بیگانه بر مردمان این منطقه تحمیل می گردد و چگونه دسترنج این مردم ستمدیده غارت می گردد. در اين وضعيت حکومت ملی در خلاء قدرتی که از شهریور 1320 و با تبعید رضاشاه ایجاد گردیده بود ، با پشتیبانی نظامی نیروهای شوروی و با شورش و همکاری توده های مردمی در 21 آذر 1324 در منطقه آذربایجان شكل مي گيرد. خوانین بیگدلی ، ذولفقاری ، امیر افشار و یمینی كه صاحب املاك فئودالي بسياري بوده و حكومت مليِ توده هاي مردمي را تهديدي بر ثروتهاي بادآوردۀ خود مي ديدند ، با دست شستن از اختلافات قبلی،  به یاری حکومت مرکزی (پهلوی) شتافته و بر علیه مردمان خود جبهۀ واحدی را در منطقه قیدار تشکیل می دهند. غلامحسین بیگدلی در این زمان در زندان است. خوانین از دولت وقت، آزادی وی را تقاضا دارند تا غلامحسین در کنار آنها رهسپار جبهۀ جنگ قیدار گردد و بر علیه حکومت ملی آذربایجان مبارزه نماید. بنابراین در اوخر سال 1324 بیگدلی از زندان آزاد می گردد ولی در اقدامی شجاعانه و عکس رفتار پدر و پدرزنش ، به جای اینکه در مقابل مردم خود ایستاده و به سرکوب آنان بپردازد ، به قیام مردم منطقه می پیوندد و با توده های زجردیده و ملت تحت ستم همراهی می نماید. زمینه های این اقدام از دوران نوجوانی و با مشاهدۀ اصناف ظلم و تبعیض پهلوی ها در وی رویش یافته بود. بیگدلی ابتدا به دفتر حزب توده همدان می رود و به کمک برادرش ، زن و فرزند سه سالۀ اش جمشید نیز به وی ملحق می شوند . بیگدلی زن و فرزند خردسالش را از طریق تهران به زنجان رهسپار می کند و خود نیز از راه ابهر به زنجان می رود. در زنجان زن و فرزندش نیز از راه می رسند و  صبح روز 16 فرودین سال 1325 از آنجا روانۀ تبریز میگردند. در تبریز  وی ابتدا با درخواست دکتر سلام الله جاوید وزیر کشور، به اداره بازرسی این وزارتخانه می رود،  سپس به ارتش ( خلق قوشونلاری) فراخوانده شده و با درجۀ سروانی در معاونت فرماندهي دانشكدۀ افسري مشغول خدمت می گردد. اما دیری نمی پاید که ارتش شاهنشاهی ایران با کمک قدرت های بین المللی و به بهانۀ نظارت بر انتخابات مجلس ، به اشغال آذربایجان می پردازد و با خروج نیروهای شوروی، حکومت ملی که به شدت از ریخته شدن خون بیگناهان پرهیز داشت ، درست یکسال پس از تاسیس در 21 آذر 1325 از هم پاشیده می شود و غلامحسین بیگدلی فردای همان روز به همراه خانواده و در کنار هزاران مهاجر سیاسی از طریق جلفا به آذربایجان شمالی پناهنده می گردد. این مهاجرت برای غلامحسین بیگدلی سی و سه سال به طول می انجامد . جوان می رود و پیر برمی گردد. خود در شعری که پس از بازگشتش به ایران و در کنار مزار پدر و به یاد وی سروده است ، می آورد :

پدر دیر آمدم ، دیر آمدم ، دیر

بُدم در حبس و در تبعید و زنجیر

جوان رفتم ، کنون پیر آمدم پیر

قضای آسمانی را چه تدبیر

گنه کارم پدر جان عذر بپذیر.

مهاجران از طریق منطقه جلفا ، ابتدا به نخجوان و سپس بعد از دسته بندی، به مناطق مختلف فرستاده می شوند. خانواده بیگدلی ابتدا چند ماهی در منطقه سافخوز مستقر می شود . زندگی در اینجا به سختی می گذرد. شوروی روزهای سخت بعد از جنگ جهانی دوم را سپری می کند و با کمبود مواد غذایی و وضعیت معاش نامطلوب مواجه است.در سافخوز مهشید فرزند دوم بیگدلی به دنیا می آید. بیگدلی می آورد : « همسرم را با یک گاری که با دو رأس گاو کشیده می شد، به بیمارستانی بردم و دخترم مهشید در آنجا متولد شد. از نظر اخلاقی وظیفه داشتم برای زائو هدیه ای ببرم اما هیچ چیز نداشتم. حتی یک مقدار خوردنی ناچیز. ناچار به یاد دو دندان طلایم افتادم که در تهران گذاشته بودم. آنها را با میخ درآوردم و در بازار اژدانف به 32 روبل فروختم و با آن مقداری کره ، ده عدد تخم مرغ و یک فرض نان گرد تنوری خریدم و به بیمارستان بردم ». ( ص 122) خانواده بیگدلی مجموعاً پنج ماه در شرایط سخت در سافخوز زندگی می کنند. سپس در اواخر اردیبهشت 1326 شمسی با قطار به باکو می روند. وضعیت اقتصادی و معیشت مردم باکو هم، همچون دیگر ایالات شوروی آشفته و نامساعد است. بيگدلي مي آورد: « در آن ايام ، جنگ جهاني دوم به پايان رسيده بود و در سراسر شوروي ارزاق جيره بندي بود. چيزي براي خوردن نداشتيم. من با زحمت سه عدد پيراشكي به قيمت گران خريدم و ميان خود ، همسرم و پسرم تقسيم كردم اما جوانكي پيراشكي هاي همسر و پسرم را از دستشان قاپيد و ناپديد شد». (ص 124) بيگدلي در باكو تحصيلاتش را در دانشكده اي كه ويژۀ مهاجران سياسي آذربايجان جنوبي بود ، پي مي گيرد ولي در ابتداي سال دوم تحصيل به جرم جاسوسي براي ايران و امريكا توسط نيروهاي امنيت شوروي ( كا. گ. ب) دستگير و ده ماه در زندان حبس مي گردد. خود مي آورد : « در آن زندان، بازپرسي هاي سختي را گذراندم. هميشه بعد از ساعت دوازده شب( يعني هنگام خواب) مرا براي بازپرسي احضار مي كردند. مي خواستند از من اعتراف جاسوسي بگيرند اما من كاري نكرده بودم كه بخواهم بگويم يا اعتراف كنم . در واقع من قرباني توطئه بدخواهان و كساني شده بودم كه نمي خواستم در برابر زورگويي هايشان سكوت يا با آنها همكاري كنم. » (ص 140) دكتر نصرت الله جهانشاه لو در كتاب «ما و بيگانگان» بيگدلي را «آدم بي بند و بار» مي نامد و دلايل بازداشت وي را از زبان مأموران دستگاه امنيت شوروي چنين مي آورد : «چنين بر آمد كه بازداشت او دو سبب داشته است : نخست اين كه او در گفتار و رفتار خود ، بي بند و بار بود و در نظر نمي گرفت كه در يك كشور بيگانه ، آن هم كمونيستي زندگي مي كند. از اين رو ، چه نزد ديگر افسران و ايرانيان ، بدون اين كه گمان كند كه گفت و شنودها در جاهاي ديگر بازگو مي شود ، نامه هايي هم به كميتۀ مركزي حزب بلشويك و سازمان امنيت نوشت و گويا به جاهايي هم كه رفتن و سركشي آن صلاح نبود، سركشي ها كرد ، تا روي هم رفته سازمان امنيت شوروي را به خود بدگمان كرد. دوم اين كه پاره اي افسران كه در ايران با او از نزديك آشنا بودند و نيز غلام يحيي، از او در سازمان امنيت شوروي بدگويي و چه بسا نارواگويي كردند. به جوري كه پاره اي ، گويا او را جاسوس بي چون و چراي دربار شاه و دستگاه امنيت ايران جلوه گر ساختند. اما بازگويي ها {بازجويي ها} و نوشته هاي آقاي بيگدلي هنوز بر من روشن نيست . (ما و بيگانگان – ص 239) اتهام جاسوس بودن بيگدلي نمي توانست صحيح باشد چرا كه در اين صورت به محض مردن استالين و آزادي از زندان ، بايستي به ايران برمي گشت ، در حالي كه تا زماني كه محمدرضا شاه پهلوي در ايران بود ، به رغم علاقۀ شديد به بازگشت،  وي نتوانست به ايران پا بگذارد.

 بيگدلي كه در ابتداي جواني و زماني كه وارد حزب توده شده بود ، حكومت شوروي را حكومتي در دفاع از رنجبران و توده هاي بي بضاعت مي ديد،  در اين ايام پي به فريبكاري شوروي مي برد و حكومت آنان را چون ديگر حكومتهاي خودكامه در راستاي بسط قدرت و سلطۀ خويش مي يابد. ابولقاسم لاهوتي شاعر ايراني كه در همان دوران در شوروي به سر مي برد و غلامحسين بيگدلي هم با وي در همان ديار آشنا ميشود ، شعري در تمجيد از شوروي آن روزگار دارد:

تو بدان روسيه ي اين دوره روس پيش نيست

روس شورايي فقط در فكر نفع خويش نيست

صاحب نوش است و اين قوم لنين را نيش نيست

دوستانش را ز كيد دشمنان تشويش نيست

بهتر از او رنجبرهاي جهان را خويش نيست.

بيگدلي در اين باره مي آورد :« من كه پيش از اين گول ظاهر فريبندۀ شعارهاي ماركسيستي را خورده و با الفاظ خوشبختي ، بشريت مظلوم و برابري فريفته شده بودم ، در زندان فهميدم كه اينها همه دروغي بيش نبوده است . اگر چه خيلي دير به من ثابت شد، فهميدم كه اداره كنندگان اين نظام هرگز به فكر نجات ستمديدگان و محرومان نبوده و نيستند ، بلكه تنها در انديشۀ گسترش اقتدار و سلطۀ خويش و حكومت بر  جهان به سر مي برند. طي ده ماهي كه زنداني بودم ، كمونيست ها حتي يكبار هم اجازه ندادند كه همسر و فرزندانم را ملاقات كنم  و من دائم در اين فكر بودم كه خانواده ام چه ميكنند و چه حال و روزگاري دارند». ( ص 142) بعد از ده ماه زنداني شدن ، سرانجام رأي محكمۀ غيابي مسکو به وی ابلاغ ميگردد و بیگدلی بدون محاكمه به 25 سال حبس با اعمال شاقه در كاليما ، منطقه يي در سيبري ، و پنج سال محروميت از همۀ حقوق اجتماعي محكوم مي گردد. از اين ايام ، روزگار تبعيد وی به شرق دور آغاز مي گردد. مأموران امنيت شوروي به بيگدلي حتي اجازه ملاقات با زن و فرزندانش را هم نمي دهند و وي را به همراه ديگر محكومان تبعيدي ابتدا به راستف ( يكي از مناطق مركزي اوكراين)  و سپس از راه مسكو روانۀ شرق دور (سيبري) مي كنند. بيگدلي مي آورد:« آن طور كه شنيده بودم ساليانه حدود نيم ميليون زنداني را با قطار از راستف به سيبري و شرق دور اعزام مي كردند. اين زنداني ها در برابر مزد و جيره اي بخور و نمير در معادن زغال سنگ، نقره، طلا، مس، اورانيوم، و وُلفراميد كار مي كردند».(ص 147) در مسیر رفت، بيگدلي به همراه ديگر زندانيان كه از مليت هاي مختلف بودند ، سختي هاي طاقت فرسايي را متحمل ميشود. برخي از زندانيان طاقت نمي آورند و در قطار جان مي سپارند. بيگدلي در اين باره آورده است: « در كوپه اي كه من در آن قرار داشتم يك روحاني ازبك به نام ساتيم جان كنارم بود. او مردي پير، سالخورده ، ضعيف و ناتوان بود و پس از چند روز مُرد. من دو سه روز مُردن او را از مأموران، مخفي نگه داشتم، فقط به اين خاطر كه جيرۀ غذايش را دريافت كنم اما بعد از دو سه روز ، جسد شروع به گنديدن كرد و ناچار شدم مرگ او را اطلاع دهم تا جنازه اش را ببرند». ( ص 149) بيگدلي سرانجام بعد از چندين هفته در راه بودن و بعد از چندين توقف درچندين شهر روسيه و تغییر وسيلۀ نقليه و تقسيم زندانيان تبعيدي ، به سرزمين كاليما مي رسد. وی در زندگينامۀ مختصري كه بعد از انقلاب اسلامي در ايران به قلم خود نوشته و در ابتداي ديوان اشعارش گنجانده شده، مي آورد:« در اواسط تابستان 1328 خورشيدي تحت الحفظ و با آن چنان مراقبت و سختگيري شديدي كه در خود من نيز شبهه به وجود مي آورد ، راهي شرق دور نمودند و در ظرف مدت دو ماه با قطار در واگن هاي حيوان برِ مجهز و سپس با ماشين و سورتمه و پياده پس از طي نزديك به هفده هزار كيلومتر راه به آن سر دنيا به مجاورت قطب شمال يعني به سرزمين يخبندان مرگ بار كاليما رسيديم» . ( ص 20) دربارۀ اين سرزمين در خاطراتش مي آورد :« كاليما در منتهاليه شمال شرقي قارۀ آسيا و در نزديكي قطب شمال ، سرزميني است مملو از فلزات رنگين و معادن بسيار غني و جنگل هاي انبوه. دماي هوا در كاليما گاهي تا 73 درجه زير صفر كاهش مي يابد. در آنجا ، نه ماه زمستان و سه ماه بهار و تابستان و پاييز است. در طول سال، خورشيد يك ماه اصلاً غروب نمي كند و طي اين يك ماه درختان و نباتات رشد زيادي مي كنند». (ص 160) غلامحسين بيگدلي روزهاي سختي را در منطقۀ كاليما سپري مي كند. كار سنگين روزانه بيش از ده ساعت در معادن اين اردوگاه بسياري را از پا درمي آورد. بيگدلي در توصيف اين مشقات مي آورد : « زمستان 1951 ميلادي ( 1330 شمسي) ، زمستان بسيار سرد و پربرفي بود. انبار اردوگاه هم خواربار نداشت و خالي بود. پنج هزار زنداني گرسنه مانده بودند و هر روز عده اي از فرط گرسنگي مي مُردند. نعش ها در گوشه اي از محوطۀ اردوگاه تل شده و كار هم تعطيل شده بود. هيچ كس ناي كار كردن و حركت نداشت تا اينكه با هلي كوپتر چند گوني بلغور و بنشن از هوا داخل اردوگاه ريختند. زنداني ها ، كه چند روز گرسنگي كشيده و مُشرف به موت بودند، به طرف گوني ها حمله و خام خام شروع به خوردن دانه هاي داخل كيسه ها كردند تا اينكه مأموران سر رسيدند و كيسه ها را به انبار بردند. آنهايي كه دانه هاي خام را بلعيده بودند پس از چند ساعت اسهال شديدي گرفتند و دانه هاي خام را درسته بيرون دادند. چيزي كه هرگز از خاطرم محو نمي شوند اين است كه چند افسر ژاپني دانه هايي را كه به شكل مدفوع خارج شده بودند جمع كردند و پس از شستن مورد استفاده قرار دادند. گرسنگي چه كارها كه با انسان نمي كند». ( ص 163) اين دوران سختي ادامه پيدا مي كند تا اينكه ژوزف استالين رهبر مخوف و خونخوار شوروي پس از 31 سال زمامداري در 1953 ميلادي ( 1332 شمسي ) مي ميرد . با مرگ استالين ميليونها زنداني نااميد كه روزگار بسيار فلاكت باري را در هزاران اردوگاه شرق دور مي گذراندند ، آزاد ميگردند. غلامحسين بيگدلي جزء اولين افرادي است كه از اردوگاه جهنمي خلاص مي شود و با كمك ها و مساعدتهايي كه مي بيند و با سختي هايي، سرانجام بعد از هفت سال دوري و طي چند هزار كيلومتر راه در 35 سالگي بار ديگر به زن و فرزندانش  در باكو مي رسد. قبل از رسيدن به باكو ، در مسكو از طرف كميتۀ مركزي حزب كمونيست و در آذربايجان به دستور حيدر علي اف ، مساعدت هاي ويژه اي به بيگدلي مي رسد. خانه و اثاثيۀ نسبتاً كاملي در باكو در اختيارش قرار مي دهند و شرايط ادامه تحصيل در دانشگاه را برايش فراهم مي كنند. خود مي آورد:«سبحان الله با چنان ذلتي رفتن و با چنين عزتي برگشتن». ( ص 174 ) بیگدلی به باکو می آید. در ایستگاه راه آهن ، همسر و فرزندان و شماری از دوستانش به استقبال وی می آیند. پسرش جمشید یازده ساله و دخترش مهشید نه ساله شده است. در بین استقبال کنندگان ژنرال محمود پناهیان وزیر جنگ (دفاع) حکومت ملی و مؤلف کتاب «فرهنگ جغرافیایی ملی ترکان ایران»  هم دیده می شود. همسر بیگدلی خانم تاج الملوک بیگدلی در شرح خاطرات خود آورده است: «بیگدلی پس از هفت سال و هشت ماه از زندان آزاد شد. او از مسکو تلفنی با من صحبت کرد و پس از یک ماه به باکو آمد. طی این یک ماه ، در مسکو ، در آسایشگاه های درجه یک او را تقویت کرده بودند. گویا حال و روزش طوری بوده که حضورش باعث ترس و تشویش مردم می شده {است}.»

به این ترتیب زندگی دوباره بیگدلی به همراه خانواده اش بار دیگر در جمهوری آذربایجان شوروی آغاز می گردد. وی قادر به بازگشت به ایران نیست چرا که در صورت برگشت، گرفتار و دربند حکومت پهلوی خواهد شد. خود می آورد : «شاه به بزرگان خاندانم گفته بود که خوب شد بیگدلی مرا نکشت و از ایران رفت. با این وصف برگشتن من معنایی جز شکنجه ، حبس و شاید هم مرگ نداشت.» (ص 185) در باکو مرحلۀ تازه ای از زندگی بیگدلی آغاز می گردد . در این دوران با وی و خانواده اش در کمال نزاکت و با برخوردی صحیح رفتار می شود. امکانات لازم برای تحصیل و کار وی و خانواده اش فراهم می گردد. در این دوران بیگدلی به کسب عالی ترین مدارج دانشگاهی نائل می شود و ضمن اشتغال به نگارش حدود 16 جلد کتاب و بیش از 100 مقالۀ علمی و ادبی ، در رشتۀ ادبیات دکترا و سپس فوق دکترا می گیرد. مقالاتش به زبانهای ترکی ، فارسی ، روسی و تاجیکی نوشته و در باکو، دوشنبه، گنجه و تبریز به چاپ می رسند. تحقیق در آثار و احوال اوحدی مراغه ای و ترجمۀ آثار نظامی گنجوی به ترکی از جمله  آثار ایشان است.  

بیگدلی علاقه و دلبستگی فراوانی به ایل و تبار خود نشان می دهد. در دوران تبعید در شوروی در سال 1348 شمسی(1970) ، زمانی که برای شرکت در همایش شرق شناسی به دوشنبه رفته بود از میزبان برنامه کمال الدین عینی فرزند نویسنده و شاعر معروف تاجیک صدرالدین عینی ، درخواست می کند که وی را برای بازدید به طرف کوه های آلتای و قره قروم در مرکز آسیای میانه که زادگاه آباء و اجداد وی و مملو از سنگ نبشته ها و آثار تاریخی است ، ببرند. در این دوران وي همچنين موفق به دیدار و آشنایی با بسیاری از نویسندگان و مشاهیر آذربایجان شمالی  می گردد. صمد وورغون ، سلیمان رحیم اف ، احمد جمیل ،محمد راحیم، خلیل رضا اولوتورک، شوکت علی اکبر اوا ، مروارید دلبازی، عُزیر حاجی بیگ اف ، فکرت صادق ، فکرت قوجا ، نبی خزری و بختیار وهاب زاده ، از آن جمله بودند. بيگدلي بیان می داشت كه در دوران زندگي در آذربايجان شمالي، اول بار ايشان بود كه استاد  شهريار و حيدربابا را به مردم شمال رود ارس معرفي کرده است. وي در اين زمينه آثاري هم در آن ديار تأليف و ترجمه نموده است. دكتر رحيم چاووش اكبري كه هجده سال آخر عمر بيگدلي از نزديكان ايشان بود و ديوان اشعار وي را تدوين و چاپ نموده است ، در مقاله اي كه بعد از فوت وی در مجلۀ وارليق منتشر نمود ، مي آورد : «يك روز كه به خانۀ پروفسور بيگدلي رفته بودم – اغلب هر هفته روزهاي جمعه مي رفتم – آن روز سخن از محفل انس دوستان بود. پروفسور گفتند من از سي و پنج سال پيش دكتر روشن ضمير را مي شناسم ، خودشان را نديده ام ، اما من بودم كه براي اولين بار شهريار و حيدربابا و مقدمۀ دكتر روشن ضمير را در جمهوري آذربايجان به مردم معرفي كردم » ( وارليق شماره تابستان – پاييز 77)

با فرار محمدرضا شاه پهلوي از ايران و پيروزي انقلاب اسلامي ، امكان بازگشت بسياري از مهاجران سياسي به وطن مهيا مي گردد. غلامحسين بيگدلي نيز بعد از پنج ماه از پيروزي انقلاب و با اجازۀ دولت ايران در 17 مرداد 1358  به كشور بر مي گردد. بيگدلي و خانواده اش اگر چه با دستي خالي ايران را ترك نموده بودند ولي در دوران زندگي در آذربايجان با تلاش و كوششي خستگي ناپذير خودش فوق دكتراي ادبيات ، همسرش تاج الملوك بيگدلي دكتراي متخصص زنان ، پسرش جمشيد دكتراي جراحي ،دخترش مهشيد دكتراي گوش و حلق و بيني و عروسش سئويل  دكتراي چشم پزشکی اخذ مي كنند و با دستي پر به كشور باز مي گردند. دكتر بيگدلي در شرح اين بازگشت مي آورد: « با فراهم آمدن شرايط بازگشت ، همگي ما به جز مهشيد ، با موسسات متبوع تسويه حساب كرديم و در وداعي غم انگيز ، با كشتي گوري يوف از باكو عازم ايران شديم. هزاران دوست و همكار و شاگرد و معلم براي مشايعت و خداحافظي از ما به سالن بزرگ بندر باكو آمده بودند . دخترم به دليل اينكه با يك شهروند جمهوري آذربايجان ازدواج كرده بود همراه سه فرزندش در باكو ماند و هنوز در همان جا زندگي مي كند. » ( ص 203)

دكتر غلامحسين بيگدلي با اينكه يكي از فرزندان پاك ضمير آذربايجان و از جان دلبستۀ آن بود ، به دليل مصائب و ستمهايي كه برخي از نيروهاي منصوب  به حكومت دموكرات در شوروي سوسياليستي  ، همچون غلام يحيي دانشيان و نصرت الله جهانشاه لو افشار در سالهاي تبعيد در حق وي روا داشتند ، به نظر مي رسيد چندان دلخوشي از حكومت ملي نداشت و مخصوصاً به دليل اينكه وقوع  انقلاب اسلامي ،شرايط بازگشت اش به سرزمين آباء و اجداديش را بر وي فراهم كرده بود ، در ذكر خاطرات دوران حكومت ملي و براي خوشايند مركزگرايان برخي عصبيت ها و ساده سازي هاي سطحي را وارد روايت تاريخ نموده و خيزش و قيام مردم آذربايجان را دست پخت عوامل بيگانه دانسته و در توصيف اين حكومت از عباراتي همچون «عوامل بيگانه» ، «فرقه دموكرات فرمايشي» ، «حكومت ملي دست نشانده آذربايجان» ، (ص 20) استفاده نموده و در صفحه 130 آورده :« وضعيت پيشه وري درس عبرتي بود براي كساني كه عمري زير علم شوروي سينه مي زدند و دو آتشه از كمونيسم دفاع مي كردند». بيگدلي در اين كتاب  به شاعر همولايتي اش حكيمه بلوري نيز حمله نموده و وي و چند شاعر ديگر از جمله مدينه گلگون و شاعر مبارز و آزادي خواهي همچون صمد وورغون را« شعراي مديحه سرايي» دانسته كه «نانشان در روغن بود». ( ص 135) به نظر مي رسد آناني كه در کتاب « از کاخ های شاه تا زندان های سیبری» به جمع آوري خاطرات وي پرداختند ، چندان بي طرف و صادق نبوده و با ديدگاهي مركزا گرا و ضد هويتهاي متكثر غير رسمي ، وي را به خوانش خاطرات فرا خواندند. دكتر بيگدلي با اشاره  به نوشته شدن خاطراتش به قلم خود ، در مقدمه مي آورد:« من دربارۀ ظلم و تجاوزاتي كه ايادي خاندان پهلوي و افراد دودمان سلطنت و وابستگان و كاسه ليسان آنها با جان و مال و ناموس و شرف مردم ايران روا مي داشتند تا سال 1325 كه در ايران بودم و به چشم خود شاهد اين وقايع بودم بدون كم و كاست مطالبي نوشته ام» ( ص 8) ولي با اين همه معلوم نيست سرنوشت اين نوشته جات چه شده است . آيا خاطرات وي هماني است كه اينك در كتاب «از كاخ هاي شاه تا زندان هاي سيبري» آمده است و يا متن جداگانه اي بوده است. به نظر متن آن خاطرات و روايت وي دربارۀ برخي رويدادها و مخصوصاً در نگاه به خدمت و خيانت حكومت ملي آذربايجان متفاوت از اين كتاب باشد ، به ويژه اينكه بيگدلي در زندگينامۀ مختصر خود كه در سال 1359 و تقريباً 29 سال پيش از چاپ اين كتاب نوشته شده و در آن به هيچ عنوان به حكومت يكسالۀ پيشه وري تعرض و بدگويي نشده ، در بحث از ندامت از گرايش به حزب توده مي آورد : « من در اين خصوص در خاطراتم مبسوطاً اظهار نظر نموده ام » . بنابراین معلوم می گردد خاطرات وی در ابتدای انقلاب به قلم خودش موجود بوده باشد. دربارۀ این خاطرات ، دكتر رحيم چاووش اكبري در مقدمۀ كتاب ديوان اشعار بيگدلي كه انتشارات ثالث آن را در سال 1380 چاپ نموده است ، مي آورد : « اگر انتشارات روزنامۀ ايران به تعهد خود عمل كند و آخرين اثر استاد “از گرداب پهلوي تا سراب سوسياليسم” را چاپ كند، خواهيم ديد كه تنها تحمل هشت ماه زندان انفرادي در سياه چال ( ك – گ – ب) در شهر باكو كافي بود كه از او هم ، وطن فروشي پست بسازد و چون غلام يحيي ، غلام حلقه به گوش دستگاه ديكتاتوريي استالين كند ولي استاد مردانه ايستاد و ايراني باقي ماند ».اما مي بينيم كه انتشارات روزنامۀ ايران تا به امروز چنين اثري را منتشر ننموده و آنچه هست صرفاً مصاحبه اي است كه گروه تاريخ روزنامه ايران با وي داشته و در ارديبهشت سال 1376 در سه شماره ي 648 – 655 و 660 منتشر شده است. در آن مصاحبه بيگدلي در بحث از حكومت ملي حرفهايي مي زند كه با كليت زندگي و تحقيقات و نوشته هاي وي همخواني ندارد و با اينكه خود وي از نويسندگان ثابت مجلۀ تركي وارليق بوده و با مرحوم دكتر جواد هيئت هم دوستي شصت ساله داشته و مقالات و نوشته هاي زيادي به تركي دارد ولي در بحث از حكومت ملي مي آورد :« نخستين كار آنها دامن زدن به مسائل قومي و ناسيوناليستي بود كه با رسميت دادن زبان تركي متجلي شد » ( روزنامه ايران / 22 ارديبهشت 76 ص 10) اين در حالي است كه هنوز بيش از يكسال از برگشت دكتر بيگدلي به ايران نگذشته بود كه وي كتاب شعر تركي «كهله يه سلام» را در 168 بند به سبك و در استقبال از«حيدربابايا سلام» استاد شهريارمي سرايد و در مقدمۀ تركي آن هم، نه تنها هيچ تعرضي به حكومت ملي ندارد،  بلكه از «ملت هاي مظلوم ايران » ( مظلوم ايران خلقلري ) ياد مي كند. همچنين ايشان در سال 1363 در بحثي كه با استاد سيد محمد محيط طباطبايي بر سر اصالت فرهنگ صحاح العجم داشتند و آنجا كه سخن از زبان تركي و فارسي مي رود ، خطاب به وي مي آورد : « آقاي محيط طباطبايي شما تصور مي فرماييد كه براي خرسندي خاطر شما ما منظومه ي “حيدربابايا سلام” شهريار را به آتش مي اندازيم و به خاكستر تبديل مي كنيم ؟ … مگر اينها شدني است ؟ مگر كج بر راست پيروز مي شود ؟ آقاي محيط طباطبايي براي هر كس در اين جهان فراخ زبان مادري شيرين و گرامي است ، بياييد همت كنيد سر پيري معركه گيري ننماييد و از لجاجت مألوف دست برداريد و پا پيچ و مزاحم ديگران نشويد و قبل از هر چيز خودتان را بشناسيد و زبان مادري تان را . (وارليق  شماره 61-62 خرداد و تير 1363).  

علي اكبر اشعري رئيس وقت كتابخانه ملي در مطلبي كه به عنوان «يادداشت ناشر » بر كتاب « از كاخ هاي شاه تا زندان هاي سيبري » نوشته ، مي آورد : « مرحوم بيگدلي در يكي از روزهاي سال 1373 براي آشنايي با فعاليت هاي آرشيو ملي كشورمان به اين سازمان مراجعه كرد . اين ديدار به برگزاري چندين جلسه گفت و گو و ضبط خاطرات وي در منزل مسكوني اش واقع در خيابان نصر تهران منجر شد . مرور ايام و مشقات فراوان موجب شده بود مرحوم بيگدلي در حين گفت و گو برخي خاطرات را به ياد نياورد . بنابراين متن مكتوب مصاحبه ها پس از آماده سازي در اختيارش قرار گرفت تا اطلاعاتِ آن را تكميل كند و به اين ترتيب خاطرات مذكور آماده چاپ و انتشار شد اما مستند سازي مطالب ، ويراستاري و كتاب سازي ، انتشار آن را به درازا كشاند و با وجود اشتياق فراوان وي به چاپ خاطراتش ، با چشم فرو بستن از جهان در 25 مرداد 1377 موفق نشد حاصل اين كار را مشاهده كند» .

با عطف به مطالب فوق مي توان چنين نتيجه گرفت كه اين احتمال هم مي رود كه كتاب «از كاخ هاي شاه تا زندان هاي سيبري» همان متن خاطرات دست نوشت مرحوم دكتر بيگدلي باشد كه طي مصاحبه اي كه محققين تاریخ شفاهی كتابخانه ملي با وي داشته اند، جرح و تعديلاتي را در آن روا ديده  و بخش هايي از گفته هاي شفاهي و گفتگو با مرحوم دكتر بيگدلي را به آن افزوده و مطالب كتاب را در راستاي منويات و خواسته هاي خود هدايت نموده و از رواداري و سادگي ايشان سوء استفاده نموده و حملاتي را به حكومت يكسالۀ توده هاي تحت ستم آذربايجان ترتیب داده اند. همچنين از متن كتاب چنين بر مي آيد كه اين كتاب در سالهاي آغازين پيروزي انقلاب اسلامي نوشته شده باشد چرا كه هيچ اشاره اي به فعاليت هاي پربار بعد از انقلاب دكتر بيگدلي نشده است و اگر گروه تاريخ شفاهي كتابخانه ملي حقيقتاً در فكر تدارك روايتي كامل از زندگي ايشان مي بود، بايستي به اين دوران هم نگاهي مي انداخت.  

گفتني است دكتر بيگدلي بعد از برگشت به ايران دو سال استاد دانشكدۀ ادبيات فارسي دانشگاه تهران و دانشگاه ابوريحان بيروني بودند و با تعطيلي موقت دانشگاه ها به عنوان مترجم و مشاور به ستاد شوراي عالي انقلاب فرهنگي منتقل شده و برخي از آثار دربارۀ انقلاب اسلامي و از جمله  نامۀ آيت الله خميني به گورباچف را به روسي ترجمه مي نمايد. مدتي بعد به دليل بيماري از ادامۀ فعاليت و كار اداري باز مي مانند و مشغول تحقيق و تأليف مي گردند و بعد از برگشت به ايران قريب 20 جلد كتاب، از مختصر و مفصّل ، تأليف و سلسله مقالاتي در مجلۀ تركي وارليق مي نويسند. در همين دوران از نزديك با استاد شهريار آشنا و با وي ديدار و كتابچۀ «شهريارلا گؤروش» را تاليف مي نمايند. شهريار نيز شعر تركي « او تايدان گلنه» را خطاب به دكتر بيگدلي سروده كه در كليات اشعار تركي وي درج است.

وطندن آيري دوشن اؤلاديم ، قاييت وطنه !

قاييت كي ، گؤز يولا تيكميش آنان ، قاييتدي سنه

آنان سني ايتيريب ، آختاريب ، گينه تاپدي

دئيير بالا ساييق اول ، تاپديغين ايتيرمه گينه !

دكتر بيگدلي همچنين سلسله مقالاتي دربارۀ « تصوف و ادبيات» در شماره هاي مختلف مجلۀ وارليق تأليف و نيز  نُه شعر از اشعار تركي شاعر متصوف يونس امره را در سال 1370 و به مناسبت هفتصد و پنجاهمين سالگرد تولد شاعر به فارسي ترجمه و در مجلۀ وارليق منتشر می نماید.

 دكتر غلامحسين بيگدلي بعد از يك زندگي هشتاد سالۀ طوفاني و پرپيچ و خم سرانجام در روز دوشنبه 26 مرداد 1377 به دليل عارضۀ قلبي دارفاني را وداع و در امام زاده طاهر كرج به خاك سپرده شد. مرحوم دكتر جواد هيئت در پيامي كه به مناسبت درگذشت مرحوم بيگدلي منتشر نمود ، مي آورد : « او بدون شك يكي از نوابغ و چهره هاي درخشان و جوان ارتش ايران بود. با عواطف شديد انساندوستي و وطنخواهي كه داشت نتوانست در برابر طوفان حوادث آن روز مقاومت كند و با آنكه عزيز دربار بود جبهۀ دوم و پابرهنه ها را ترجيح داد و خود را به امواج طوفان سهمگين و خانمان برانداز آن روز سپرد و ناگزير به ترك وطن شد…. شادروان بيگدلي هم عاشق ايران بود و هم آذربايجان . او آذريهاي شمالي را هم برادران خود مي دانست و در غم آنها غمين و در شادي شان شاد ميشد». 

سید جواد رفیعی- ( منتشره در مجله بایرام ، شماره 71 )

این متن را به اشتراک بگذارید

همچنین بررسی کنید

انتخابات ریاست جمهوری در ایران و عنصر هویت تُرکی- بابک شاهد

مقدمه: کمتر از دو ماه دیگر صحنه سیاسی ایران شاهد برگزاری سیزدهمین دوره انتخابات ریاست …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *